
قفس
قفسی خواهم ساخت، که رنگ میله هایش و سقفش
سیاه باشد...
تا سرپناه روزهای خستگی این مرد
بی گناه باشد...
خوب میدانم که سزای بی گناهیم تنها
قفس است...
و کاش می فهمیدند که فریاد بی صدای مرد
در این لحظه آخرین
نفس است...
و آنگاه که مردم و به پرواز درآمدم
می شنوم که می گویند ــ هر که با خود ــ
که چرا زودتر نیامدم ، و چرا
زخم زبان زدم...
آه چه وهمی
چه کسی بر مرده پوسیده من حتی
نگاه خواهد کرد...
و هر کس نگاه کند بی گمان
اشتباه خواهد کرد...
چرا که آزار می دهد او را چهره
کریه من...
و دعا خواهد کرد که نگردد روزی
شبیه من...
قفسی خواهم ساخت قفسی خواهم ساخت
قفسی خواهم ساخت


